فروشگاه 5040
کد خبر: ۴۹۴۴۸۵
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ - ۰۱:۳۰
نسیم ملکوت؛
حقیقتاً زندگی با همه شیرینی­هایش برایم مشکل بود، چون خانواده خودم که پولی نداشتند که بتوانند کمکم کنند، خانواده مهرنوش هم گفته بودند که به هیچ وجه روی کمک مالی­شان حساب نکنم که البته غرورم هم اجازه نمی­داد که بخواهم حتی یک ریال از آن­ها بگیرم.

نیت پاکگروه اجتماعی: یک لاقبا بودم. یعنی از مال دنیا هیچ نداشتم و خانواده­ام هم در حدی نبودند که بتوانند زیر بال و پرم را بگیرند و در مواقع لزوم به یاری­ام بیایند.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، مهرنوش از هر جهت برازنده بود. هم وجاهت و نجابت داشت و هم جمال و کمال. اما من کجا و او کجا؟ او خانواده­ای داشت که به قول مادرم، دستشان به دهنشان می­رسید، اما خانواده من آه در بساط نداشتند و کوچک­ترین کمکی به من نمی­توانستند بکنند. کاری هم که برای من با داشتن مدرک دیپلم خشک و خالی پیدا شده بود، کار خدا بود و بس. به خاطر شرایط مادی، هیچ وقت فکر ازدواج و زندگی مشترک به ذهنم خطور نمی­کرد، اما وقتی به قول خواهر بزرگم دل گرفتار شود، دیگر کاری از دست تو برنمی­آید.

مهرنوش همکارم بود. وقار و سنگینی او از یک طرف و نجابت مثال­زدنی­اش از طرف دیگر باعث شده بود که جز او برای زندگی مشترک به کس دیگری فکر نکنم، اما عملا این پیوند غیر ممکن بود. چرا که به لحاظ مادی بین من و او از زمین تا آسمان فاصله بود. خانواده مهرنوش در شهرستان زندگی می­کردند و در شهرشان همه آن­ها را به خاطر موقعیت خاصی که داشتند، می­شناختند. مهرنوش هم برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود و در خانه برادر بزرگش زندگی می­کرد که در واقع شرکتی هم که من و مهرنوش در آن مشغول به کار بودیم، متعلق به برادرش بود. وقتی که توسط یکی از همکاران غیرمستقیم از مهرنوش خواستگاری کردم، خواستگاری که نه، می­خواستم مزه دهانش را بفهمم و بعد خانواده­ام را به طور رسمی به خانه­شان بفرستم لطف خداوند بود که او هم به قول خودش به خاطر پاکی صداقتم با این وصلت موافق بود. موضوع که علنی شد، خانواده­اش بشدت با این وصلت مخالفت کردند، اما از آنجایی که مهرنوش تنها دختر خانواده و بسیار عزیزدردانه بود، ناگزیر شدند در مقابل خواسته دخترشان کوتاه بیایند، با عنایت امام جواد (ع) این لطف بزرگ شامل حالم شد و با مهرنوش ازدواج کردم.

حقیقتاً زندگی با همه شیرینی­هایش برایم مشکل بود، چون خانواده خودم که پولی نداشتند که بتوانند کمکم کنند، خانواده مهرنوش هم گفته بودند که به هیچ وجه روی کمک مالی­شان حساب نکنم که البته غرورم هم اجازه نمی­داد که بخواهم حتی یک ریال از آن­ها بگیرم. از طرفی نمی­دانم چه حکمتی در کار بود که مهرداد، برادر مهرنوش که مدیرعامل شرکت ما بود، لطفش شامل حال همه همکاران می­شد، الا من. این مساله باعث شد که محل کارم را عوض کنم. چون از صبح تا شب زحمت می­کشیدم و در مقابل زحماتم، حقوق ناچیزی دریافت می­کردم. بدتر از آن این بود که همه تصور می­کردند برادر همسرم زندگی ما را می­چرخاند.

خوشبختانه، چون به کارم وارد بودم، توانستم در مدت کوتاهی در اداره­ای دولتی استخدام و مشغول به کار شوم. اگرچه حقوق ناچیزی داشت، اما سعی می­کردم با ماندن بیشتر در محل کار و با گرفتن اضافه­کاری زندگی­ام را با هر مشقتی که هست بچرخانم، ولی فشار زندگی از سرم دست بردار نبود. آنقدر سختی­های مالی به من فشار آورد که یک بار بر اثر عصبانیت با خدا قهر کردم و منی که هیچ­گاه نمازم قضا هم نمی­شد، دست از نماز خواندن برداشتم. تنها کسی که از این ماجرا باخبر بود، همسرم مهرنوش بود. مهرنوش که انسانی معتقد و متدین بود، مدام نصیحتم می­کرد که دست از این بچه­بازی بردار، چون ممکن است خشم خدا ما را بگیرد و زندگیمان از این که هست بدتر و بدتر شود.

نیت پاک 

خانواده همسرم که از ابتدا مخالف این ازدواج بودند، کمتر به خانه ما رفت و آمد می­کردند، البته مهرنوش توجیه می­کرد که معمولا از شهرستان بیرون نمی­روند، اما من می­دانستم و باخبر می­شدم که گهگاه به خانه مهرداد رفت و آمد دارند. ته دل البته دلم می­خواست به خاطر مهرنوش به خانه ما هم رفت و آمدی داشته باشند، در طی این مدت نه تنها کوچک­ترین بی احترامی به آن­ها نکرده بودم، بلکه به طور مرتب از آن­ها می­گفتم که مهرنوش احساس غربت و تنهایی نکند.

آن روز برای اضافه­کاری در اداره مانده بودم، حوالی ساعت هشت شب بود که مهرنوش تلفن کرد و مژده داد که امشب خانواده­اش به همراه عمه­ها و ... قرار است شام مهمان ما باشند. البته به همراه مهرداد و زن و بچه­هایش، چون همگی دو- سه روزی بود که در خانه مهرداد اتراق کرده بودند. مهرنوش در آخر حرف­هایش گفت که خانواده­اش خواسته­اند که غذایی درست نکنیم و محمدرضا چون کبابی­های خوب تهران را می­شناسد، برای همه کباب کوبیده بگیرد.

این حرف مهرنوش مثل پتکی بر سرم فرود آمد، چون تهیه کباب برای بیست- سی نفر آدم، مساوی بود با بخش عمده حقوق یک ماه من. آن هم در شرایطی که خیلی از شب­ها حتی پول کرایه ماشین که تا خانه بروم هم نداشتم. فکر کردم شاید خانواده همسرم می­خواهند مرا در تنگنا بگذارند و ببینند چند مرده حلاجم و یا واقعاً قصد دارند که رفت و آمدها سیر طبیعی به خود بگیرد. تلفن مهرنوش که قطع شد، زانوی غم در بغل گرفتم. دیروقت بود و نمی­دانستم از چه کسی باید مبلغی پول بگیرم؟ یکی- دو تا از همکاران هم که در اداره بودند، وضعشان از من بدتر بود و بی­پول­تر. بغض گلویم را گرفت. حساب کردم که با مخلفات سفره چیزی حدود بیست هزار تومان هزینه­ام می­شود. یعنی یک مبلغ سرسام­آور. آن هم در شرایطی که من حقوق ماهانه­ام از سی و دو هزار تومان تجاوز نمی­کرد و اصلا کسی نبود که این مبلغ را نقد در جیب داشته باشد، اگر هم بر فرض دوستی پیدا می­شد که لطفی در حقم می­کرد، نهایتا می­گفت این وقت شب کدام بانک باز است که من برایت پول بگیرم؟ چون در آن زمان نه عابربانکی وجود داشت و نه امکان دیگری از این دست.

دست به دامان حضرت امام جواد (ع) شدم. «یا امام جواد (ع) تو همیشه دستم را گرفته و شفیع من شده­ای غلط کردم، غلط کردم که با خدای تو قهر کردم و دست از نماز خواندن برداشته­ام. کمکم کن. نگذار آبرویم برود. آن هم جلو خانواده همسرم. اگر امشب آبرویم برود، دیگر نمی­توانم سر بلند کنم و برای همیشه تحقیر می­شوم. تو از خدایت بخواه که کمکم کند. یا امام جواد (ع) قول می­دهم که مثل قبل نمازم را سر وقت بخوانم.» سر روی میز گذاشته بودم و اشک می­ریختم و التماس می­کردم که ناگهان دست کسی را روی شانه­ام احساس کردم.

نیت پاک 

یکی از همکاران سابق بود که با هم در شرکت قبلی همکار بودیم. اشک چشمانم را توجیه کردم که حساسیت و آبریزش دارم. گفت که چند روزی بود دنبالت بودم، اما هر بار جور نمی­شد که به دیدنت بیایم. اتفاقی از اینجا عبور می­کردم و فکر هم نمی­کردم این وقت شب در اداره باشی، اما گفتم سنگ مفت و گنجشک مفت، چون می­ترسیدم این پول باز خرج بشود و دوباره شرمنده تو بشوم. بفرما آقا محمدرضا شرمنده که دو سال تاخیر داشتم. بیست هزار تومانی که بابت هزینه ازدواجم به من قرض داده بودی. به خدا جور نمی­شد. امیدوارم این تاخیر را به حساب مشکلات زندگی مشترک و هزینه­های سرسام­آور آن بگذاری.

وقتی پول را داد و رفت، درجا خشک زد. یعنی چی؟ بیست هزار تومان برآورد هزینه شام بشود و آن وقت شب ناگهان او با بیست هزار تومان بیاید و برود؟ آن هم در صورتی که من مبلغ مورد نظر را در زمانی به او دادم که می­خواست برای مراسم ازدواجش هزینه کند و برای اینکه ناراحت نشود، گفته بودم قرض، اما هر وقت داشتی بیاور، نیاوردی هم هدیه ازدواجت. در واقع دیگر هیچ حسابی روی آن پول نکرده بودم.

وقتی جریان را برای مهرنوش گفتم، خنده­ای کرد و گفت که می­دانستم تو آدم متدینی هستی و منتظر لطف خداوند بودم تا دوباره به ایمانت برگردی که این اتفاق چیزی شبیه به معجزه است که تو را به خود آورده است.

کانال تلگرام بولتن نیوز

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
فروشگاه اینترنتی بانک سامان
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
پرطرفدارترین