کد خبر: ۱۹۰۸۸۳
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۵:۴۴
نگاهی به فیلم سینمایی «رستاخیز»
البته نباید فراموش کنیم که درویش بیش از آن چه باید بر دانش مخاطب اش درخصوص داستان فیلم و نیز احساسات پرشور او حساب باز کرده و همین نکته شاید به مهمترین مشکل و معضل پروژه در اکران جهانی اش و در برخورد با مخاطب غیرایرانی تبدیل گردد.

گروه فرهنگ و هنر، بلاخره روز «رستاخیز» پس از 6سال کار گروهی سینماگران ایرانی و خارجی و صرف بودجه ای هنگفت دولتی، درجشنوارۀ فیلم فجر سی و دوّم فرارسید و بار دیگر درویش و «رستاخیز»ش در صدر اخبار و جاروجنجال های رسانه ای قرار گرفتند.

به گزارش بولتن نیوز، عاشورا گرچه یک روز بود، اما دامنه تاثیر آن تا ابدیت کشیده شد و چنان در عمق دل ها اثرگذاشته که همه ساله دهۀمحرم و به ویژه عاشورا، اوج عشق و اخلاص نسبت به معلّم حرّیت و اسوۀجهاد و شهادت، حسین بن علی(ع) می گردد و همه، حتی غیر شعیه، در مقابل عظمت روح آن آزادمردان تعظیم می‌کنند. با این حال فیلم سینمایی پرسروصدای درویش که درحقیقت دومین تجربۀ سینمایی ایرانی دربارۀ واقعه عاشوراست، پیش از هرنکته ای، بازگوکنندۀ کم کاری ما در پرداختن به آن واقعۀ عظیم تاریخی ، به خصوص درسینما به عنوان هنری با امکان تغذیۀ شمارگان بالای مخاطب است.

تاریخ اسلام پر است از بالا و پایین ها و داستان ها و روایاتِ پرباری که هر کدام می توانند به اثری نمایشی از داستان و تئاتر گرفته تا سینما، تبدیل شود. با این همه، هیچ رویدادی در این تاریخ پرفراز و نشیب به لحاظ ارزش دراماتیک، به گردپای «واقعۀ عاشورا» نیز نمی رسد و این قدرت به اندازه ایست که بی اغراق حتی درمیان اتفاقات تاریخی پیش و پس از اسلام و ایضاً در تاریخ ایران نیز رویدادی که به این لحاظ همسنگ عاشورا باشد، یافت نمی شود.

به بیان دیگر واقعۀ عاشورا که فارغ از وجوه بسیار تاثیرگذار مذهبی و اجتماعی، به دلیل بار تراژیک سنگین و از آن مهم تر به دلیل وجود بیش از هزارسال فرهنگ و هنر عاشورایی که گاهی درغالب شعر و ادبیات و گاه در معماری و تزئین مساجد، زمانی به صورت نقاشی وشمایل نگاریِ موسوم به "قوه خانه ای" و شاید مهم تر از همه، در چارچوب یگانه شیوۀ نمایشی ایرانی، یعنی تعزیه بروز و ظهور یافته، قابلیت بالایی در ترجمه به زبان سینما دارد، بسیار مورد بی توجهی قرارگرفته و حالا درویش با «رستاخیز» در ابتدای این راه قرار دارد.

سینماگری درویش مسلک!

احمدرضا درویش همچون بسیاری از فیلمسازان هم سن و سالش، فعالیتش در سینما را مدیون جنگ تحمیلی و سینمای دفاع مقدس است. درویش باوجود شباهت هایی که به این دسته از فیلمسازان ایرانی دارد، هنرمندی است مولف که همیشه(حتی در ضعیف ترین آثارش) امضایش را پای آثارش کوبیده و سعی کرده تفاوتش را به جریان کلی سینمای دفاع مقدس به رخ بکشد. علاقه به تولید آثاری با پروداکشن عظیم و درخشش همیشگی در جشنواره ها(لااقل در داخل کشور) و دست یافتن به آمار قابل قبول فروش و فتح گیشه از این ویژگی های درویشانه است.

با این حال اگر به کارنامۀ هنری او در آغاز راه دقت کنیم، با جوانی روبرو می شویم که تفاوتی بنیادی با درویش این روزها دارد که به هیچ وجه در مقیاس های کوچک جا نمی گیرد. درویشِ دهۀ60، البته پیش از آن که در سال69 «ابلیس» را کارگردانی کند، مشغول به عکاسی و مستندسازی بود و یکی 2 اثر نمایشی و سینمایی نیز نوشت که بی شک مهمترینش «کانی مانگا» است که فارغ از جنبه های تکنیکی قابل قبولش، در گیشه نیز فیلم بسیار موفقی بود.

شیخ شاب!

در باور همۀ عشاق حسین(ع) او جوانی است نهایتاً 30ساله و زیبارو. نکته ای که البته به هیچ وجه صحت تاریخی ندارد و بنابه روایات مستند تاریخی، سالار شهیدان در زمان شهادت، پیرمردی بوده با نزدیک به 60 سال سن. فارغ از بررسی دلیل این باور، وجود چنین باوری نزد عاشقان حسین(ع) نکته ای مهم است برای هر هنرمندی که بخواهد با مسائل مربوط به سیره و زندگانی امام حسین(ع) درگیر شود و هنر کند و به نظر می رسد، درویش به این نکته توجهی ویژه داشته و نمود آن را می توان به روشنی در انتخاب های او جستجو کرد.

شاید قرار دادن بکیر، پسرجوانِ حربن یزید ریاحی(به جای خود او) به عنوان قهرمان اصلی و محوری داستان فیلم، دلیلی باشد در اثبات این مدعا. با این همه، با دقت در شخصیتِ دیگرقهرمانان داستان متوجه می شویم که درویش برای القای جوانی مدنظرش که همان طور که گفته شد در باورها نقش بسته، جوانان دیگری را نیز جلوی دوربینش قرار داده و داستانش را به کمک این جوانان تعریف می کند.

نکته این جاست که درویش با توجه به منعی که در به تصویر کشیدن چهرۀ سالارشهیدان به عنوان قهرمان اصلی واقعۀ کربلا دارد، مجبور است با جایگزینی شخصیت هایی دیگر در محورداستان، روایتش را پیش برده و داستان کربلا را بازگو کند. از طرفی این قهرمان های جایگزین علی الاصول نمی توانند، بسیار دور از آن چه مخاطب آگاه فیلم به این واقعۀ تاریخی از امام حسین(ع) در ذهن دارد، باشد.

اساساً شاید یکی از ویژگی های موفق و مهم «رستاخیز» را باید در انتخاب بازیگران و از آن مهم تر آرایش چهره ها، لباس و صحنۀ فیلم جستجو کرد. درویش به خوبی به کمک تیم حرفه اش توانسته از عهدۀ این مهم برآید و با آن که نتوانسته نظر همۀ مخاطبان و منتقدان را درخصوص جنگ ها و نبردهای تن به تن فیلم جلب کند، اما کمتر منتقدی است که به قدرت بی نقص فیلم در نمایش زیبایی های ظاهری صورت ها، لباس ها و اماکن اعتراف نکند.


تصویر و صدا

«رستاخیز» فیلمی است که در هر دو بُعد صدا و تصویر، آن قدر خوب از آب درآمده که بگوییم می تواند آبروی سینمای ما در خارج از مرزها باشد. نماهای فیلم علاوه بر این که حساب شده و دقیق بسته شده اند، زیبا نیز هستند و حسین جعفریان و دیگر فیلمبرداران ایرانی کار به راستی توانسته اند، درحد و اندازۀ کل پروژه کار کنند. از دیگر سو موسیقی فیلم نیز که با حواشی فراوان و توسط استفان واریک انگلیسی و برندۀ اسکار و کن و بفتا ساخته شد و اگر نگوییم موسیقی خارق العاده ای ساخت، باید اذعان کنیم که اثری کامل، متناسب با فضا و عظمت فیلم و بسیارحرفه ای را به «رستاخیز» اضافه نمود.


روایت «رستاخیز»

علی رغم ایرادهایی که ازسوی برخی از منتقدان درخصوص برخی تغییرات در واقعیات تاریخی صورت گرفته، نمی توان این جزئیات را تحریف تاریخ دانست و برای نمونه اصلاً قرار نیست این که بنابر مستندات تاریخی ابتدا چه کسی شهید شده و سپس کدامیک، سرلوحۀ نویسنده برای ترسیم روایتش باشد و انتقاداتی از این دست که البته بیشتر ازسوی کارشناسان غیرهنری مطرح شده، محلی از اعراب ندارند.

همچنین انتقاد از این که چرا به جای پرداختن به واقعۀ عاشورا به عنوان عنصرروایی مرکزی داستان، داستانی عاشقانه در فیلم گنجانده شده نیز بحثی نامربوط و غیرسینمایی است. با این همه، ضعف بزرگ و نابخشودنی «رستاخیز» که در فیلمنامۀ این اثر عظیم نمود پیدا کرده در حاشیۀ همین داستان عاشقانه قرار گرفته است. همان طور که در ابتدا نیز اشاره شد، «رستاخیز» را می توان دومین تجربۀ سینمای ایران در به تصویر کشیدن واقعۀ کربلا دانست و اثر متقدم در این زمینه، اثری است ماندگار نوشته استاد بهرام بیضایی و به کارگردانی شهرام اسدی به نام «روز واقعه»!

در «روز واقعه»، عبدالله جوانی مسیحی است که تازه به اسلام روی آورده و دل در گرو عشق راحله دختر زید دارد. وی در جریان عروسی با راحله ندایی می‌شنود که او را به یاری فرا می‌خواند، عبدالله بیابان به بیابان، واحه به واحه به سمت کربلا می‌تازد و هنگام عصر عاشورا به آنجا می‌رسد و در آن زمان «حقیقت» را بر سر نیزه می‌بیند... و در «رستاخیز» نیز تقریباً شاهد چنین رقم خوردن چنین داستان و سرنوشتی برای بکیربن حر هستیم.

درحقیقت هر دو فیلم با قرار دادن داستان زندگی جوانی پاک دامن اما نا آشنا و ناباور نسبت به اسلام و تشیع و حسین بن علی(ع) و درگیری شخصیت های اصلی اش با مسئلۀ عشقی زمینی، به طور موازی به روایت واقعۀ کربلا پرداخته و در هر دو فیلم اولاً عشق زمینی مقدمه ای می شود برای نایل آمدن به عشقی آسمانی و نیز در هر دو فیلم شاهد تعالی شخصیت های اصلی فیلم در طول داستان و درگیری های فلسفی آنان از ابتدا تا انتهای کاریم. درگیری های فلسفی و سوالاتی که به واسطۀ عشقی زمینی هر دو جوان را به صحرای کربلا می کشاند و در پایان عشق زمینی شان استعلا یافته و به عشقی آسمانی بدل می گردد.


با این تفاسیر می توان به 2 دلیل به «رستاخیز» خورده گرفت: اول تکرای بودن: به هرحال "روز واقعه" اثر متقدم است و حالا توسط «رستاخیز» مورد تقلید قرار گرفته است و دوم و البته مهم تر علت نخست این که «رستاخیز» برخلاف روز واقعه مدعی است که می خواهد "روایت سینماییِ واقۀ عاشورا" باشد و این درحالی است که «روز واقعه» می خواست روایتی متفاوت باشد درحاشیۀ آن اتفاق مهم و تاثیرگذار تاریخی!

به بیان دیگر باید بگوییم، درویش در انتخاب روایتی عاشقانه به عنوان روایت اصلی فیلمش مرتکب 2خطای نابخشودنی شده: اول این که در باتلاق تکرار و تقلید از تنها اثر موجود گرفتار شده و دوم این که از هدفش تخطی نموده است. اما آیا به راستی، «رستاخیز» در روایت نعل به نعل واقعۀ عاشورا، کم گذاشتهه است؟ باید بگوییم که اتفاقاً اینطور نیست. درحقیقت «رستاخیز» توانسته هم واقعۀ عاشورا را به زبان سینما روایت کند و هم چیزی بیشتر از آن را. با این همه آن چیز بیشتر، به هیچ وجه چیز جدیدی نیست. با این حساب می توان (لااقل بنابه منطق ریاضی) این طور نتیجه گرفت که ای کاش درویش عطای ورود به داستان عاشقانه را به لقای آن می بخشید و وارد این مسیر تکراری نمی شد. مسیری که بیش از 20 سال پیش به خوبی توسط بیضایی و اسدی پیموده شده بود و به منزل رسیده بود!

و اما «رستاخیز» ...

البته به هیچ وجه نمی توان «رستاخیز» را در مجموع تجربه ای ناموفق ارزیابی کرد. دامنۀ نقاط مثبت این پروژۀ عظیم از بازی های قابل قبول و بعضاً شاهکار فیلم(بازی ماندگار بابک حمیدیان در نقش یزید) تا ترفندها و ظرفت های کم نظیر کارگردانی و دقت و برخورد هنرمندانه ای که طراحان فیلم(صحنه، لباس، چهره پردازی، جلوه های ویژۀ بصری و میدانی، فیلمبرداری و ...) با این پروژه گسترده است.

تجربه ثابت کرده وقتی پروژه ای در این حد و حدود و عظمت به هر دلیلی کش می آید و زمان تولید کار از دو سال(زمان نرمال برای تولید چنین پروژه ای) عبور کرده با بیش از 5 تا 10 سال می رسد، ضربات غیرقابل مهاری به کار می خورد به عملاً کار فدا می شود. به راست چگونه می شود در بازۀ زمانی چندسال و با وقفه های طولانی، یک شخصیت را بازی کرد و به نتیجه ای یکدست رسید؟!!


درحقیقت آن چه باعث می شود، در قضاوت نهایی به «رستاخیز» نمرۀ قبولی داده شود، بی شک همین یکدستی و انسجامی است که در فیلم به چشم می آید. فیلمی که باوجود زمان بسیار طولانی 2 ساعت 50 دقیقه ای اش مخاطب را تا انتها با خود می کشاند و با آن که مخاطب تمام داستان را گاهی بهتر از خود سازندگان می داند، به هیچ وجه احساس خستگی نمی کند. البته نباید فراموش کنیم که درویش بیش از آن چه باید بر دانش مخاطب اش درخصوص داستان فیلم و نیز احساسات پرشور او حساب باز کرده و همین نکته شاید به مهمترین مشکل و معضل پروژه در اکران جهانی اش و در برخورد با مخاطب غیرایرانی تبدیل گردد.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :