کد خبر: ۱۹۰۶۴۸
تعداد نظرات: ۸ نظر
تاریخ انتشار: ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۶
دربارۀ فیلم های جشنوارۀ فجر
درحقیقت این شیوه ایست که در چندسال گذشته، مخاطبان به کمک آن می توانند نظرشان را دربارۀ فیلم ها اعلام کنند و تکلیف یکی از مهم ترین سیمرغ های جشنواره و درعین حال یکی از جوان ترین این سیمرغ ها را روشن کنند.
گروه فرهنگ و هنر، کسانی که امسال به یکی از سالن های سینمای کشور که آثار جشنواره را به نمایش می گذاشت رفته باشند، حتماً با این 5 گزینه آشنایی دارند. درحقیقت این شیوه ایست که در چندسال گذشته، مخاطبان به کمک آن می توانند نظرشان را دربارۀ فیلم ها اعلام کنند و تکلیف یکی از مهم ترین سیمرغ های جشنواره و درعین حال یکی از جوان ترین این سیمرغ ها را روشن کنند.

به گزاش بولتن نیوز، مطفی عمانیان، شاعر جوان کشورمان اما این 5 گزینه را تیتر مطلبش در صفحۀ شخصی مجازی اش کرده و به اظهارنظر درخصوص برخی از آثار جشنوارۀ امسال پرداخته است که در ادامه به طبع می رسد:



(چ – ابراهیمِ حاتمی کیا) (2) 

این همه سر صدا پیرامونِ فیلمِ جدیدِ حاتمی کیا بیش از اینکه به فیلم مربوط باشد، به فیلم ساز مربوط است و پروژه ی مصادره سازیِ  هنرمندان و نویسندگانِ ظاهراً معلّق که این روز ها بینِ جناحینِ لایعقلِ سیاسیِ فرهنگ زده ی ما مُد شده است و البته اشاراتی از فیلم که می تواند این دعوا را قوّت ببخشد. مساله ی هنرمندِ طراز انقلاب اسلامی با خوانش های مورد پَسَند و سلیقه ی دوستان است وگرنه «چ» فارغ از نقاط قوّتی در کارگردانی-که به هر حال ضمیه ی همه ی آثار حاتمی کیاست- حرفِ خاصّی ندارد. مساله ی چمرانِ خمینی و چمرانِ بازرگان... صلح طلبی چمران و جنگ طلبی اصغر وصالی... مذاکراتِ چمران و دکتر عنایتی...  درگیری های لفظیِ اصغر وصالی با تیمسار فلاحی و... هم عُمق پیدا نمی کند و در سطح می ماند و می ماسد. چمران اصلن در این فیلم شخصیّت نیست! یک تیپِ خشک و خالی است که برای خمینی یا بازرگان بودن اَش دعوی ندارد.
شخصیتِ مریلا زارعی که نقشِ یک زنِ کرد را بازی می کند مترسکِ به شدّت روی مُخی است مثلن برای نشان دادنِ تعارض هایی که بینِ مردم بوده و احتمالن ما باید برداشت کنیم که هنوز هم هست. که البته هست ولی در فیلم سینمایی کردنِ این تعارض ها مهم تر است.
درگیریِ داخلی بینِ پاسدارهای کرد و دستمال سرخ ها و اسلحه کشیدنشان به روی یکدیگر و آمدنِ چمران بینشان و حرکت دوربین به سمتِ دستِ چمران با آیه ی پس زمینه ی واعتصمو بحبل الله... و همزمان پخش شدنِ صدای اذان و دعوتِ چمران به وحدت، حاتمی کیا را هم به شعار زدگی می کشاند، آن هم پیشِ پا افتاده ترین شکل ممکن یا به قولی نمایشِ مخملبافیِ شعارها(ارجاع به عروسیِ خوبان)
سکانسِ سقوطِ هلی کوپتر با تمامِ قوّتش زیادی به نظر می رسد و انگار یک قسمتِ ناخوانا و نچسبیده در فیلم است. حاتمی کیا گفته است کار کردن بیش از حدّ روی این سکانس به خاطر تاثیری است که چمران در دست نوشته هایش از آن یاد کرده، قبول. اما مقدمه و موخره اَش چه می شود؟! فیلم روی پای کارگردانیِ خوب اَش، خصوصن سکانس های جنگی اَش ایستاده و بدونِ این ها خیلی زود کسل کننده می شود و ناتوان در هم گام کردنِ مخاطب. دیالوگ های شعارپیچ شده ی فیلم(گرچه مستند باشند و واقعی) هم نمی تواند ما را همراهِ فیلم کند. این که چمران سه بار با بدایه ی «عزیزانِ من...» برای مردم و رزمندگان بالای منبر می رود، با همان لحنِ مختاریِ عرب نیا خیلی توی ذوق می زند.
چ در مجموع فیلمی درخورِ این همه سر و صدا نیست. با حاشیه و جو سازی رسانه ای و کلی گویی های بی ربط به فیلم هم نمی توان یک فیلم را جذاب کرد. فیلم فارغ از محتوایش که چه می خواهد بگوید اولن باید جذّاب باشد و داستانگو. چ حداقل برای من و دوستانِ همراهم اینطور نبود.

(متروپل –  مسعودِ کیمیایی) (0)
همه ی مشکلِ مسعودِ کیمیایی در تعریفی است که از مردانگی دارد وگرنه یک کارگردان می تواند تا روز قیامت هم با یک تِمِ تکراری فیلم بسازد و اتفاقن همه هم جذاب باشد.
مردانگی به تعریفِ کیمیایی بیش از اینکه با فتوّت و آیینِ جوانمردی قابل تعریف باشد با قمار و موتور سنگین و چاقوی ضامن دار و ... تعریف می شود و با همین تعریف هم هست که بلاخره مردهای فیلم های کیمیایی یک جایی کم می آورند و دچار تردید می شوند. 
وقتی مهنازِ افشار بعد از گریختن از چنگِ آدمهای زنِ اولِ شوهرِ مرحوم اَش با سر و صورتِ خونی به سینمای متروکه ی متروپل در لاله زار پناهنده می شود، تردید هم در چهره ی فروتن هست، هم پولاد کیمیایی و هم در دیالوگ هایشان. 
پولادِ کیمیایی ارجاعی هم به رضا موتوری دارد که حالا در خیابان ها جایی برای تردد اَش نیست! وقتی موتورِ تریل اَش را روشن می کند و می رود روی سنِ سینما و بر می گردد روی صندلی به تماشای موتور اَش می نشیند.
گره ی آبکی و شُل و وِلِ فیلم هم از یک سوم ابتداییِ آن با شخصیت های آبکی تر خود به خود باز شده بود و گره گشاییِ حضورِ هَوو و زد و خورد با چوبِ بیلیارد و یک دفعه کوتاه آمدنِ زنِ دوم و تحوّلِ روحیِ زنِ اول مسخره. احتمالن حذف شدنِ چاقوی ضامن دار هم در فیلمِ آخرِ کیمیایی از نفحاتِ دولتِ تدبیر و امید است.

(آذردخت، شهدخت، پرویز و دیگران – بهروزِ افخمی) (0)
حتا می شد احساس کرد سید رضا میرکریمی هم که روی صندلیِ پشتِ سریِ ما نشسته بود چه قدر از چرندسازیِ همکارِ ارجمندش پیشِ ما مخاطبانِ کم سوادِ عامِ سینما شرمنده است.
معلوم نبود فیلم درباره ی پرویزِ دیوان بیگی، بازیگرِ مشهورِ سینما بود یا دامادِ انگلیسیِ دو جنسه اَش که به دخترش پیشنهاد داده بیا من و تو و شوهرم! با هم زندگی کنیم، یا دخترش که طلاق گرفته و برای فرار از افسردگی آمده ایران پیشِ خانواده ی بی درد اَش، یا همسرش آذردخت که سرِ پیری به معرکه گیریِ هنرپیشگی افتاده و در فیلمِ «در تاریکی» با شوهر اَش هم بازی شده از او زده جلو و یکدفعه یادش افتاده پرویز شوهرِ گندی بوده و حق اَش را پایمال می کرده و تا حالا او را «در تاریکی» نگه داشته بوده، یا خواهر زن اَش شهدخت که در جوانی توده ای بوده و حالا روده ای شده و وِرّاج و همچنین؛ موهایش را عروسکی می ریزد جلوی صورت اَش، یا خانواده ی الکی خوشِ ثروتمند اَش که بنا به اقتضائاتِ تهیه کننده همه خودرو های چینیِ شاسی بلند سوار می شوند یا جوانِ کوزه گری که پرویز نشان اَش کرده تا دخترش را به او بیاندازد و آخر سر هم رُک و رو راست می گوید بیا دخترِ من را بگیر؟! و جوانک می گوید من فکر می کردم دخترِ شما متاهل است و دیوان بیگی درِ گوشی داستانِ دامادِ پفیوزِ دو جنسه اش را به او می گوید و او هم راضی می شود به این وصلت!!
این ملغمه ایست از ذهنِ احتمالن بیمارِ این روزهای بهروزِ افخمی و همسرِ محترمه اَش مرجانِ شیر محمدی که فیلم بر اساسِ رمانی از اوست.

(پنجاه قدمِ آخر – کیومرثِ پوراحمد) (0)
یک جوانِ نخبه که با طعمه ی کارت پایان خدمت به جبهه کشیده می شود تا راداری در جبهه ی دشمن را از کار بیاندازد و بعد از شناسایی و عملیات مجروح می شود و بعد از آن گُم می شود و بعد از آن دست اَش به خونِ سربازِ عراقیِ بی گناهی آلوده می شود – که بفهمیم جنگ چه قدر غیرِ انسانی است... که می فهمیم – بعد به دستِ کُردِ آدم فروشی می افتد که او را تا بهبود حال اَش به خانه ی هاوژِن و پدراَش می برد و طبقِ معمول عشق و عاشقی و این حرف ها... بعد هاوژِن می خواهد فراری اَش دهد، بعد پدرش به هاوژِن می گوید این همه بسیجی و پاسدار اینجا آمده بودند تا خوب شوند و فروخته شوند این چه فرقی داره؟ بعد هاوژِن با دیالوگی که یادم نیست و نگاه اَش به پدرش می فهماند که عاشق شده... بقیه ی فیلم هم به علّتِ قوای واهمه ی تخیّلیِ فیلمساز قطعن از حوصله ی این مقال خارج است! 
من هنوز نمی فهمم این چه حکمتی است که درباره ی جنگی هشت ساله که تدافعی هم بود نه تهاجمی، بیش از این که فیلم هایی حماسی بسازند، این همه فیلمِ ضدِّ جنگ ساخته می شود. که مثلن چه بگویند؟ خب هر احمقی می فهمد جنگ بد است، هر چند خودش جنگ طلب باشد. مساله این است که فیلم سازهای ما وقتی سراغِ دفاع مقدس هم می روند زشتی ها و کثافاتِ موجود در جامعه ی پیرامونِ خود را نمی توانند از دامنِ خیالشان پاک کنند و قهراً آن ها را هم در فرآیند قصّه شان جای می دهند. مثلِ اینکه شاعری با نگاهی حاصل از بیهودگی و تلخیِ اجتماع که طبیعی هم هست، سراغِ شعر آیینی برود و رباعیاتِ خزعبلی بگوید از زبانِ ارباب با این مضمون که: به من ارباب نگویید من خودم بنده اَم و ... از این قرتی بازی ها. آدم های جنگ هیچ کدام از ملائکه نبودند، انسان بودند امّا انسانی که برای اوج بال و پر می خواست. کاش فقط چهارده درصدِ نگاهِ شهید آوینی به جنگ را فیلم سازهای جنگ داشتند.
این فیلم تقدیم شده به اسم اَش را یادم نیستِ کاظمی که در شناسایی، پنجاه قدمِ آخر را برنداشت و یک گردان را به بادِ فنا داد و در عوض آن جوانِ بچه سوسولِ تجریشی که از دست گرفتنِ کُلت واهمه داشت تا تنورِ کنترلِ رادارهای عراقی می رود و راضیِ به این نمی شود اشتباهِ کاظمی را تکرار کند و نیش می خورد و پلی بک به خطِّ اول... 

(قصّه ها – رخشانِ بنی اعتماد) (1)
قصّه ها کلکسیونِ اپیزودیکِ شعارهای گیر کرده در گلوی رخشانِ بنی اعتماد است، از سالِ 88 و حتا قبل تر!
 از نماز جمعه ی 26 تیرِ هشتاد و هشت که او و دختر اَش بارانِ کوثری را در خیابانِ قدسِ دانشگاه دیدم، باید انتظار این چنین انفجارِ شعارِ زده ای را می داشتم. کما این که همان حضور هم شعار بود، شعاری از جنسِ اصلاح طلبی که بوی تعفن اَش اگر از شعارزدگیِ اصول گرایی بیشتر نباشد، کمتر نیست. فیلم نامه ای که می خواهد از مشکلاتِ مردم بگوید را نمی شود از روی دستِ درد و دل های مردم توی تاکسی و اتوبوس و مترو نوشت، باید درد را تجربه کرد تا از درد گفت، باید فقر را تجربه کرد تا از فقر گفت، باید حصر و محرویت را تجربه کرد  تا از آن ها گفت، برای رنگِ آمیزیِ تابلویی به رنگِ سبز باید از رنگِ سبز شهود داشت و وقتی درباره ی نداشته هایت می خواهی حرف بزنی به چَرَند گویی و شعار زدگی می افتی، مثلِ بانو بنی اعتماد.
اپیزودِ آخرِ قصه ها... سایه ها... به دل اَم نشست. خوب بود. یک امتیاز هم برای همان اپیزود آخری.

( شیارِ 143 – نرگسِ آبیار) (2)
فیلم مثلِ یک رباعی است. در رباعی هر چه قدر هم سه مصرعِ اول ضعیف باشند، پایان بندیِ قویِ مصرعِ آخر می تواند آن را حداقل به یک رباعیِ متوسط تبدیل کند. مَثَلِ شیار مَثَلِ همان رباعی است. با پایان بندی اَش حتمن اشک می ریزی و خاطره ای خوب در ذهن اَت می ماند و فیلمی خسته کننده با ریتمی کُند را تبدیل می کند به یک فیلم متوسط.
سکانس پایانیِ رو به رو شدنِ اُلفت - با استخوان های پسرِ شهید اَش بعد سال ها بی خبری و به آغوش کشیدنِ استخوان هایی که در کفن شباهتی بِکر به نوزادی در قنداق پیدا کرده و کات های پلی بک به نوزادیِ فرزند و آغوشِ اُلفت، این همانیِ تصویریِ زیبا و اشک آوری را به چشم می آورد -  همه ی فیلم است.  

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۸
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱
حضور
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۱ - ۱۹:۱۰
1
0
این نمره ایی که شما دادین شخصیه به نظرم
سام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۱ - ۱۹:۱۰
1
0
شما احتمالا از خاندان فراستی بزرگ هستید! درست است که فیلم های نام برده حرف خاصی برای گفتن ندارند ولی حقی برای بی احترامی به خالق این آثار ایجاد نمی کنند.
به چه حقی ذهن بهروز افخمی ها را بیمار می دانید؟
برای گروه به اصطلاح فرهنگ و هنریتان بسیار بسیار متاسفم.
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۲ - ۱۳:۵۱
1
0
حاتمی کیاه صفر
سلحشور منفی 10
علی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۲ - ۱۸:۰۴
1
0
فکر میکنم نقد ایشون بد تر از فیلم هاییه که دیده. انصافم چیز خوبیه.
بیننده
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۲ - ۱۸:۳۶
0
1
سلام فارغ از نقد لااقل صحیح نوشتن فارسی را رعایت کنید، ما اصلن داریم بلکه اصلاً داریم! مثلاً در حال نوشتن برای سایت هستید نه یک شبکه زرد اجتماعی
مدیر پایگاه از تذکر این کاربر محتر سپاسگزاریم .
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۲ - ۲۰:۵۱
1
0
والا تمام این نقاط ضعفی که برای فیلم حاتمی کیا نوشتید در نقد منتقدهای دیگه نقاط قوت فیلم محسوب می شد . این روزها با خوندن نقدهای مختلف بیش از پیش به این نتیجه رسیدم که نقد یعنی سلیقه و دیگر هیچ !
حسین امامیان
|
UNITED KINGDOM
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۳ - ۰۱:۰۹
1
0
این البته کار جالبیه که به سراغ صفحات اجتماعی می رید و به مطالب منتشره در این قبیل جاها هم اهمیت میدید ولی برای این کار باید یه مقدار از دایرۀ دوستان تون خارج بشید و ببینید چه نوشته های ارزشمندی توی همین صفحات وجود داره
برفرض که این شاعر جوان که البته به نظر یه دوستدار ادبیاتِ نوجوان می آد، نظرشو رو به دوستاش بگه...
چی باعث شد گروه فرهنگ و هنر شما فک کنه اینا به درد مخاطب بزرگسال هم می خوره؟!!
همین که گفته حاتمی کیا خوبه و افخمی بیماره؟!!
بیماران جدی تری هم وجود دارن که در این گیر و دار شناسایی شدند و بهتر سریعاً درمان بشن!
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۱۱/۲۴ - ۱۸:۰۲
0
1
چرا بالای تمام الف های "اش" فتحه گذاشتید؟ با این فونت، همه ی آنها را "آش" می دیدم. مدام فکر می کردم آش اینجا چه ربطی به موضوع دارد؟ به املای کلمات دقت فرمایید.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :